انواع دلنوشته و شعر نو ، فروشگاه اینترنتی شایان سنگ ، بزرگترین تولید کنند انواع سنگ مزار مرمر

1 – من نور را در تاریکی یافتم

هنگامی که انسان ها در خواب شیرینشان رویا می دیدند

من رویایم را در سیاهی ساختم

ترسهایم را در آغوش گرفتم تا بی پروا در جهنم قدم بزنم

تو سایه ای در تاریکی می بینی که منم 

نترس از آن که روشنایی منم

ببین پاهای برهنه و تاول زده ام

که تاوان رسیدن به رهایی شکنجه است 


مهدی منتظری

2 – من ،

یک ولگرد رها شده ،

یک کولی دوره گردم 

آتش ، خون من

شب ، آرام من

و آشیانه ای ست،

اندوه من

3 – کسی چه می داند 

شاید 

ریشه های سرسبزترین سرو باغ دلت

تشنه باشند ،

شاید ، تکه ای ،

لای دندان تبر گیر کرده باشد

کسی چه می داند 

شاید ، هیزم شکن دل داده باشد

 

مهدی منتظری

4 – من از این شهر میرم

بی نام و نشونه

که آخرین خاطراتم باقی بمونه ،

آخرین ها همیشه قرار نیست بد باشه

آخرین بار بود که تکه ای از من جا موند ،

حتی برای برداشتنش هم برنگشتم

جاش خوب و گرم و آرومه

دست نزن به قسمتی که جاودانست

همین که زیر یه آسمونیم خودش افسانه ست…

 

مهدی منتظری

5 – و من خسته جان که از تازیانه های وحشی سارق قلبم ،

به گرمای خورشید پناه آوردم

که شاید ، بسوزاند و خشک کند زخم های خون آلودم را،

و در کنار درختان تنها ،

ریشه هایم را در دل کوه فرو بردم

شاید که این سکوت ابدی مرا همچون درختانی بی بار صبور کند

شاید که ریشه هایم را از آب بریدم و همان جا مردم

مرگ قشنگی ست که اگر به جای مهمان ،

میزبانشان باشم.

 

مهدی منتظری

6 – نقابی که سیاوش می گفت را بردار و

به آیینه ی هزار تکه ی فرهاد چشم بدوز

فاصله یک وجب است اما ،

هزاران سخن ناگفته پیداست

سکوت خاموش تکه ها و

آتش درونت پیداست

ای کاش گر بگیرد و بسوزاند…

امید است که بسوزاند…

 

مهدی منتظری

7 – وارد تاریکی که میشی

شاید همه چی سیاه باشه ،

اما چشم هات که عادت کنه ،

واضح تر می بینی…

سخته اما ،

برای رسیدن به روشنایی

باید تاریکی رو لمس کنی…

شایدم عاشق تاریکی شدی و 

هیچوقت ترکش نکردی…

 

مهدی منتظری

8 – بیا برویم …

اینجا کسی آیینه را باور ندارد

هنگام طلوع ، دست روی صورتشان می کشند و

کش و قوس می دهند آن پوست خمیری را

تهه مانده ای از لبخند پارسال را روی صورتشان میزنند و

با آرزوی مرگ خاطره روز شروع می شود ،

تلخ است قهوه ی سردی که دو دستی آن را گرفته ایم ،

سبز از مسیر پرواز و دست کم گرفته ایم دیوانه ی درون خود را…

 

مهدی منتظری

9 – زندگی سخت مرا مجبور کرد

به فکر کردن و امتحان در عرصه های تنگ

سخت مرا نرم و خمیر ساخت و در دستانش ورز داد

زندگی سهم من از همان میوه ی ممنوعه بود ،

که گرفت و مچم را پیچاند و مرا برد…

سخت مجبورم به سختی ها و آرام نمی گیرم

دریای طوفانیم که ساحل را به سخره می گیرم ،

ای بادهای لای دستانم آهسته تر بگریزید

توانم از نگه داشتن ستکان رو به پایان است

زندگی را سخت مجبورم به صبوری

در آغوش ترک های لای سنگ هایش

سنگ صبور دل رحم باش

در این تنگنا هوایی در گذر نیست

مرا به نفسی مهمان کن

زندگی را به مرگ مجبور کن

 

مهدی منتظری

10 – ذات انسان قابل تغییر نیست

زیبایی ذات همیشه پنهان است و

هرکسی آن را نمی بیند،

اما ذات پلید ،

هیچوقت پشت ابر نمی ماند و روزی رسوا می شود

 

مهدی منتظری

11 – تو می توانی یک اسنان را با ذاتی زیبا

به اوج کمال و فرهیختگی برسانی

اما نمی توانی ،

یک فرهیخته با ذاتی پلید را به کمال دعوت کنی

 

مهدی منتظری

12 – باطل همیشه بر حق پیروز است ،

روی کاغذ را ولش کن

آدم ف موجودی شکاک و جست و جور گر است که

به سمت بدی ها و تاریکی گرایش دارد

اسنان نوعی ادم است که منقرض شده 

هیچ خوب محضی وجود ندارد

فقط تیرگی ها رنگ عوض می کنند

هیچوقت نمی فهمیم که بودیم

که هستیم

که دیگر هیچ کجا نیستیم

خاطره ، نوعی بیماری ست برای شفای افکار

من فقط یک مرده ی متحرک به دنبال گورستان

 

مهدی منتظری

13 – روزی می گفت

تاوان جداییمان مرگ است

راست می گفت

بعدها فهمیدم

تو نفس بکش

مرگ یک نفرمان کافی ست…

 

مهدی منتظری

14 – روی بند تاریک میان عشق و نفرت می رقصم

می رقصم و می رقصم و می رقصم ،

ارتفاع زیاد است

نزدیک است که پاهایم بلغزند

پاهایم می لغزد و می لغزد و می افتم

 

مهدی منتظری

15 – مردم اهمیت نمی دهند

مردم گوش نمی کنند

مردم از کنارت می گذرند ،

به تو تنه می زنند و چپ چپ نگاهت می کنند

به راحتی با دروغهایشان تو را از خالی پر می کنند

بعد ترکت می کنند و هزاران برچسب نا به حق به تو می زنند

مردم را ترک کن که به دنبال انسانیت نیستند

 

مهدی منتظری

16 – ماه پشت ابر نخواهد ماند

این شب سیه تیره نخواهد ماند

گرگ زاده را گرگ خواهد درید

این همه دوز و کلک بی جواب نخواهد ماند

شب از ترس روز یکجا نخواهد ماند

ما را چه با لبخندی تلخ

از این روز سیاه پنهان نخواهد ماند

 

مهدی منتظری

17 – خواب شبهایم را که دزدید؟

روی دفتر خاطراتم خط کشید

سیاهی بود و کمی رنگ آفتاب

سپید اما سایه ای از حنس مرداب

 

مهدی منتظری

18 – درد در حال شکستن استخوان هایم بود

زخم در حال چرک کردن از دست کابوس بود ،

دیر هنگامی ست که صدای آواز گنجشک ها نم آید

خورشید زورش به این سرما نمی چربد

خواب خوش شبهایم را دزدیدند

زنده یا مرده ، من میخندیدم…

 

مهدی منتظری

19 – تو حتی نمیتونی تصور کنی

کوچکترین جزء و تاریک ترین روزها برای تو مثل یک تئاتر کمدی خنده دارن

آیینه رو با مشت خورد می کنی که با دیوار پشتش رو برو بشی اما ،

تو حتی راز سکوت و سخت بودن دیوار رو نمی دونی

تو حتی هنوز خودت را نشناختی

یه خود خواه سنگ دل

یا یه فرد با قلب مهربون که معجزه هاش توی چشماشه…

زنده زنده توی آتیش میسوزی اما نمی میمری

روزها شب میشن و ماه ها سرد ،

اما هنوز همون افکار خاک خورده ی گوشه ی ذهنت صدات میزنه

چشمهات سنگینه ،

میخوای که بتونی پلکاتو بی صدا روی هم بزاری اما ،

سایه ات انقدر در گوشت وز وز می کنه که خواب رو ازت گرفته

میگی بزار خفش کنم

یجوری بزنم توی دهنش انگار لال مادرزاد بوده

اما باز عقب میشینی

تو حتی نمی تونی تصور کنی صاحب چندتا سایه بودن چه حالی داره …

 

مهدی منتظری

20 – به کدام سو خیره شده ای؟

مجالی برای گریستن نیست

فرصتی برای چشم دوختن نیست 

باید رفت و به آفتاب پشت کوه پشت کرد

صدای دهل از دور هم خوش نیست

نگاه کن در آیینه که دیر زمانی ست خشکیده

زبانش به گفتن حقیقت نمی چرخد

پارچه ای سفید بر رویش بکش

دیگر تاب دیدنش نیست

مثل فرهاد دیدم صورتم را در آیینه

آیینه شکست و در هیچ تکه ای عکس من نیست

 

مهدی منتظری

سنگ مزار شایان ، بزرگ ترین فروشگاه سنگ مزار ایران با 20 سال سابقه کار .

فروش انواع سنگ قبر های خاص و سنگ قبر های اقتصادی

21 – روزگاری با صدای جیرجیرک ها خواب رفت و

دیر زمانی با صدای گنجشک ها مدهوش

روزهایی که با مهتاب شب شدند و 

آفتابی که در تاریکی گم شد

و چنارهایی که در جنگل تشنه ماندند و

کاکتوسی در بیابان گل داد…

زمان بر وفق نا مراد می چرخد و

زمین به دور از کهکشان

خوشا به حال کوه هایی که بهئهم رسیدند و 

آدم هایی که از هم جا ماندند

هیچ چیز و هیچکس سر جایش نیست و این

پایان هنر است …

دیگر کسی برای بهترین نقش اول فیلم روی سن نمی رود

 

مهدی منتظری

22 – گل خاری که سزاوار یک گلدان بود

لای دفتر خاطراتش پژمرد و جان داد

دیگر سراغ گلبرگ ها را نمی گرفت

صفحات دفترش را به اغوش می کشید

نه بویی

نه رنگی

و نه صدایی ،

سفید و نا نوشته تمام ورق ها

روی جلدش نوشته بود

خار جان…

 

مهدی منتظری

23 – باز از سر خویش آبی گذشت

از آن خاطره ها سالی گذشت

از لب پنجره هم زردی گذشت

رخ مهتاب ندید آهی گذشت

 

مهدی منتظری

24 – گاه از اهی گل می روید و

گاه از خنده ای فریاد

گاه تشویش ذهن است و 

گاه چشمها رازی ست نایاب

 

مهدی منتظری

25 – تاریک ترین نقاط روح انسان ،

روزی زیباترین و نورانی ترین قسمت او بوده ،

گذر دقیقه ها و ساعت ها و سال ها تیرگی را بهمراه آورد ،

کسی که از دور می بیند به گمانش آدمی سرسخت و نابود است

اما کسی که از نزدیک لمس می کند ،

کور سوی نور را در این تاریکی می بیند

قلب حساس می خواهد این زیبایی

روزی که دستانش را می گیرد و او را با خود نزد آفتاب می برد

چشم بینا می خواهد نور را در تاریکی جستن

و دستانی توانا برای بیرون کشیدن

به هر دستی جواب نخواهد داد و این درد آور است…

گویی خودش را به عقد سیاهی درآورده

من سیاهی ها را دیدم و کم کم تیره شدم ،

اما نوری بر من نتابید که دستانش را بفشارم

 

مهدی منتظری

26 – رفتار آدم ها تغییر می کند

نسبت به شرایط

محیط و روزهایی که میگذرد ،

آدم ها نیر میگذرند

هیچکس آنقدر سرش شلوغ نیست که تو را از یاد ببرد

فقط ارزش هایت تغییر می کند و فراموش می شوی

ناراحت کننده نیست ، دنیا دچار فراموشی ست و زودتر از آنچه که در انتظار می رود در آسمان رها می شوی

 

مهدی منتظری

27 – آدم ها می آیند و می روند

مثل دقیقه و ساعت هایی که آمدند و رفتند تا تو را در این سن ،

راضی یا ناراضی مجبور به ادامه زندگی کنند

کسی که می آید گناه کار است یا کسی که می رود ؟

چه اهمیتی دارد وقتی قرار است در نهایت از کنارش بگذریم و پشت پایی هم به گذشته بزنیم ؟

هم آمدنش خطاست و هم رفتنش

افرادی فراموش می کنند و افرادی هم در فراموشی فرو می روند

نه برای گم شدن و نه برای فراموش شدن

نه برای اینکه در تاریکی بنشینند و چشمشان را ببندند

گاهی نیاز است فراموش شوی تا به یاد بمانی

پس فرقی نمی کند که می آیی یا می روی

همیشه کسانی هستند که تو را محکوم کنند

 

مهدی منتظری

28 – مراقب ضعف های شخصتیتان باشید

آگاه یا نا آگاه ،

مثل موریانه ای به جان درختی می ماند

که پادزهر ندارد و دوایش صبر برای بهبود شکاف هاست

 

مهدی منتظری

29 – انسان گاهی برای بدست آوردن نداشته هایش ،

داشته هایش را هم بر باد می دهد

همچون سیبی که ما را به جهنم کشاند

 

مهدی منتظری

30 – مهربان نباشید ، برای سلامتی ضرر داردگ

حداقل با کسانی که جویای حالتان هستند

گاهی مهم نیست

غریبه ، آشنا ، دوست ، دور یا نزدیک

گاهی هیچ اهمتی ندارد که مهربانیتان را خرج کنید

پس تا می توانید بی رحم باشید

بزنید ، بشکنید ، بکشید ،

اینگونه راحت تر است و

جرمش کم تر

 

مهدی منتظری

31 – می نویسم زمستان و بهار

بعد سرما ، آسمان آتش ببار

بعد این سوز کمی آرام بگیر

کمی آهسته دستم را بگیر

کمی با من مدارا کن بهار

در دلت هست از من یادگار

می نویسم بر دلم تنها یه بار

یار باید باشد برگردد بهار

 

مهدی منتظری

32 – مشکل از دیوار ها بود

دیوارهایی که دور تا دور شهر مثل میخک پیچیئه بودند

جای نفس کشیدن نمانده بود

رنگ و رویی مشکی و خاکستری با غبارهایی که از فرسنگ ها دورتر در دستان باد به کوچه ها بوسه می زدند

آه که دلم پوسید در این برهوت مشکی

صدایی از کشیدن ناخن روی دیوار

شیون های بلند در خانه های خالی

ارواح های ترسیده از تاریکی

هیچ چیز جز آسمان تیره بر اینجا حاکم نیست

کلاغ های شومی که با صدای گوش خراششان نوای سپیده دم می دادند و

گنجشک هایی که در جوار آزادی فریاد می زدند قفس…

آن که درخت ها را برای آجاقش به زمین مینداخت و 

آن که با سازش فالش می نواخت دچار فراموشی شدند

زندگی را چگونه آموختند که اینگونه از پیر تا پیازشان در کنج خانه پیله کرده بودند

آه که بوی گندشان از اعماق اقیانوس هم موهای دماغ را کز می دهد ،

آفتاب در پشت ابر می پوسید و لباس نارنجی اش را به تن می کرد

جوخه ی مرگ ،

چشمان بسته ی سربازی فراری

دیگر برای حرف آخر دیر است

آتش…

 

مهدی منتظری

33 – کسی که ساده و راحت میاد تو زندگیت

خیلی ساده و راحت تر هم از زندگیت میره

حتی همون وسطاش رفته و تو خبر نداری

اما کسی که قلبش سخت بدست میاد

به همین راحتی ها از دست نمیره

پس قدر اون کسایی که قلبشون رو سخت تسخیر کردی رو بدون

شیرینی سخت بدست آوردن همیشه لذت بخش تر و موندگار تره

 

مهدی منتظری

34 – دردناک ترین صحنه ی قشنگی که امروز دیدم ،

لبخند پسر بچه ی اسپند به دستی بود که پنج هزار تومنی رو که

ماشین روبرو بهش داد رو 

مثل جام قهرمانی بالا گرفت و به دوستاش که ازش فاصله داشتن نشون می داد

شاید اون لحظه حس پیروزی داشت

شاید کل دنیاش تو همون یه تیکه کاغذ جمع شده بود

شاید یکی این وسط حقش رو خورده…

ما هم به پنج هزار تومن پول میخندیم

اما ، این کجا و آن کجا

اگه گفتم قشنگ ،

فقط بخاطر لبخندی بود که تو اون سختی رو لباش نشست…

 

مهدی منتظری

35 – دقیقا از همون مسیری می رفت که اومده بود

داد زدم ، فریاد کشیدم ،

اسمشو صدا زدم ، حتی روشم برنگردوند

نه که برگرده ، نه که به راهش ادامه نده

صداش کردم این چراغ رو بهش بدم

خیلی تاریک بود ، می ترسیدم مسیر برگشت رو پیدا نکنه

اما مثل همیشه غد و یه دنده سرشو انداخت پایین و کار خودشو کرد

منم تا جایی که چشمام سو داشت مراقبش بودم ،

تا وقتی لای سایه ها گم شد

یه روز پاییزی بالاخره برگشت

اما پیر شده بود

جوری به چشمام زل زده بود که انگار بار اول منو میبینه

اما من خیلی وقت بود که میشناختمش

باهاش بزرگ شده بودم ، نفس کشیده بودم

باهم سیگار کشیده بودیم

همیشه هم نصفه خاموشش می کرد

دقیقا برعکس الان…

 

مهدی منتظری

36 – گاهی باید جایی میان افق محو شد

که حتی خدا هم پیدات نکنه

فقط گاهی باید پیدا بود

که آسمون باهات قهر نکنه

 

مهدی منتظری

37 – به هر سو سایه ای پا به فرار است

شب کمین کرده غروب در انتظار است

به هر سو اسمان آبی ست انگار

خیالی بیش نبود ، امشب سراب است

 

مهدی منتظری

38 – روزی از همین هفته  و ماه ها

پنجره ها دوباره باز می شوند

پرنده ای آواز خواهد خواند

از آزادی

از عشض

از رنج قفس تا آسمان آبی

تو کدام پرنده خوهی بود؟

قناری کز کرده ما بین میله ها؟

یا آن عقاب سر سفید میان ابرها؟

تو کدام آواز را خواهی خواند؟

آواز سر سپردن به قفس؟

یا که از نوای ما خواهی خواند؟

 

 

مهدی منتظری

 

دلنوشته و متن نو

39 – سوگند به دست نوشته ی آخرین انسان

که آدمیان را از هیچ چیز هراسی نیست

سوگند به ناممکن بودن واپسین هجران

که برای هیچ سوالی ، جوابی نیست…

 

مهدی منتظری

40 – و زمانی که خورشید خون گریه خواهد کرد

طلوعی جز تاریکی نخواهد ماند

سایه ای در امان نخواهد ماند

 

مهدی منتظری

41 – ذهن فرموش خواهد کرد ،

اما قلب ،

خال می کوبد لاکردار

 

مهدی منتظری

42 – آدم ها وقتی می آیند ، رفتنشان از جایی دیگر بوده…

و وقتی می روند ، آمدنشان هم در جای دیگری ست …

این چرخه تا ابد ادامه دارد ،

چوب لایش نکن…

 

مهدی منتظری

43 – سنگ قبر درد

 

درد از اعماق وجدت می نالد

ریشه در قلبت ، چنان می تاباند

که رگ گردنت ، بی تاب ماند

درد ،

پنهان می ماند از چشمان خمار دیدگان

تیره می شود کم کم و روح از تو جدا راه می رود

زندان است این جهان بی خرد

این زمین آلوده به هوس های بی لغت

زندان است دلم در این سیاهی

در این شب های تکرار و بی پناهی

اینجا کسی آیینه را باور ندارد

کسی از دل فرهاد و صورتک ها خبر ندارد

اینجا همگی ظاهر بینند

به باطن و باطل و افکار کاری ندارند

درد ،

مرا از هر دو عالم دورم کن

مرا در بازوانت جایم کن

تو هستی و بعدش یادگارت

که شب و روز را با من کار دارد

درد ،

میان مرگ و من پا در میان باش

چه امد بر سرم

در روزگارم

شاهد باش

 

مهدی منتظری

44 – زمان ،

به کندی میگذرد و ثانیه ها در دقیقه ها چرت می زنند

گویی همشان مست اند و خمار

خراب اند و بیمار

زمان ،

گرفتار تقدیر خط فاصله هاست

و جهانی که خالی از صلح و صفاست

زمان ،

چیزی شبیه به گذر باد است

که تب و تابش سرد صفتی ست نامرد

آدم های خواب و صورتک های هوشیار

همگی غرق زمین اند انگار

همگی فروخته اند

روح و ایمانشان را

به دست باد دادند ، حافظه یشان را

دردی که به استخوان رسیده است

مرحمش کمی مرگ است فقط

استخوان پوسیده را

سگ هم نمی جود دگر

راه گم کرده ایم به تازگی ؟ نه

یک عمر است گرفتاریم ما

یک عمر است زمین و زمان

سر جنگ دارند با تقدیر ما

اسمان را دریابیم

چند صباحی به سکوت خوش باشیم

چشممان را ببندیم و کمی در شب خود غرق باشیم

آه ، بسوزد پدر ثانیه ها

که رمق از من بیچاره گرفت

آه ، بسوزد پدر این دل ما

که تب و تاب جوانی را گرفت

 

مهدی منتظری

45 – سرمست و سرگردان

سرگشته و حیران

چرخ میزنم تا صبح

در کوچه های طهران

 

مهدی منتظری

46 – تاریکی شب را بلعیدم و 

ناله هایش را در بیابان تف کردم،

سایه ی شبگرد آشفته را به دار آویختم و

با ارواح رقصیدم

ریشه های پوسیده را دیدم ،

اما بخشیدم،

من ،

صدای خفته ام را خفه کردم و به او خندیدم…

 

مهدی منتظری

47 – دیگر بسم است،

جاده ای بن بست که در انتهای آن ایستاده ام

کوچه ای به نام خاطره

چشمانی غرق در انتظار

فکری که راه گریز از تو ناممکن است

دیگر بسم است

آنچه از من باقی ست سهم سگهای ولگرد

آنچه از من آویخت ، طناب دار دور گردنم است

آنچه از من باقی ست هیچ است و هیچ خواهد ماند

سنگ قبری بی نشان و

موریانه های شکم پر

روز آخر

شعر اخر

شب آخر

 

مهدی منتظری

48 – ببار باران

خاطراتم را قطره قطره به یاد آور

تو بوی ماه من را می دهی

پس ببار که دلتنگم و 

از خیس شدن را گریز نیست…

 

مهدی منتظری

49 – خندیدی

قهقه زدم

غصه خوردی

ماتم گرفتم

بدی بود

چشمانم را بستم

خوب بود

لبخند زدم

داد زدی

سکوت کردم

شکستیم

جارو زدم

بریدی

دوختم

رفتی

ماندم

نبودی

بودم…

 

 

مهدی منتظری

50 – ما را به نگاهی

به نگاری

به ذهن زوالی

که در آن آیینه بندان

به شب سخت یخبندان

به کات های بی خود کارگردان

خسته ایم به قسم در این ساعت گردان

روحیم به قسم با حال پریشان

ما را چه نگاهی؟

چه نگاری؟

مانده ایم با ذهن زوال سرگردان…

 

مهدی منتظری

51 – خود مهتابی خود ماه

همنشین سفره ی ستاره ها

خود دردی خود لذت

خود زخم و خود مرهم

خود عیشی خود غم

خود صلح و خود جنگ

خود مستی خود هوشیار

خود خواب و خود بیدار

تو خود کیفی ، خود عشق

گور بابای زندگی و سرنوشت

 

مهدی منتظری

52 – گر کودتایی ست طاقوت منم

گر راه فراری ست نابود منم

از آسمانت آفتاب نتابید؟

ابر سیاهی برا سر شهر منم

گر شب دراز است غلندر منم

گر جام خالی ست سرمست منم

آشنایی به خیابان دیدی

آن کوته منفور ، نامرد منم

کابوس سیاه شب و روزت منم

هر لحظه بسوختی آتش منم

خودکشتی و رو به زمین افتاده ای

آن قرص کثیف ، سیاه نور منم

 

مهدی منتظری

53 – بعد تو ،

من…

محکومم به زندگی…

54 – می ترسم روزی تو را از یاد ببرم

تو به من باز آیی و

ببینی این من ،

در هیاهوی این شهر خاکستر شده

 

مهدی منتظری

55 – بزن باران

خاطراتم را روی شیشه بکوب

روی زمین ببار

تو یک آغوش به من بدهکاری

روزی انتقامم را ازت خواهم گرفت

 

مهدی منتظری

56 – می ترسم از روزی که دل دریام ،

جای قطره آبی نداشته باشد 

 

مهدی منتظری

57 – حتی آلوده ترین هوای شهر با یه باد بهاری تمیز میشه

تو چه کردی با هوای من ،

که هروز به هوایت آلوده تر میشه…

 

مهدی منتظری

58 – همه ی آدم ها به نوعی فراموشی دچارند،

همه زود فراموش می شویم

زود از یاد می بریم

اصلا چه اهمیتی دارد که چه خاطراتی باهم داشتید

چه شبهایی رو باهم صبح کردید و چه روزهایی زیر باران با هم قدم زدید

وقتی همگی دچار فراموشی هستیم

یادمان می رود که یادمان نرود

که هیچ چیز با ارزش تر از محبت و دوست داشتن و عشق نیست

اما باز فراموش می کنیم

از یاد می رویم

 

مهدی منتظری

59 – آسمون من

ابرهای تیره و تاریک و افتاب رو به مرگ ،

از تهه جاده تو را می بینم

دور می شوی اما

سایه ات را در آسمان دنبال می کنم

لابه لای ابرهای سیاه گمت می کنم

همین جا بودی ، در همین نزدیکی

چقدر آسمون من

ترسناک و نامرده…

 

مهدی منتظری

60 – از من فقط قطره اشکی خشک شده روی صورتم باقی مانده ،

من خالی از ترس و نفرت

من خالی از منی که پشت سر جا مانده

سرد ،

تاریک ،

بعدها از آسمان به رویت لبخند می زنم

شاید در خوابت

لحظه ای تو را دیدم

 

مهدی منتظری

61 – هممون تو زندگی به چراغ قرمزهایی خوردیم که بین دوراهی وایسادن یا رفتن گیر کردیم ،

بعضی چراغ قرمز هارو باید تخت گاز خلاف رد کرد و

پشت بعضی ها تا ابد وایساد…

من دلم میخواد چراغ قرمزم رو رد کنم ،

و به چیزی که میخوام برسم تا که پشتش انتظار سبز شدنش رو بکشم

همه ی چراغ قرمزهای قبل تو سوء تفاهم بود

 

مهدی منتظری

62 – لخته های خون و گل جلوی دیدش رو گرفته بود

تاریکی همه جارا فرا گرفته بود

او در فکر کور بودن ،

عمیق و عمیق تر پله های تاریکی را قدم میزد …

زندگی توی چند کلمه در اون خلاصه شده بود.

من ، تاریکی و من …

چه کسی چشمان مرا آلوده کرد؟

از کدامین گناه ناکرده من زخم برداشتم…

و باز هم تاریکی و قطره های خونی که از چشمهایش آرام آرام بر زمین سر میخوردند

جز ردپایی قرمز در پشت سرش چیزی باقی نماند…

و او دست بر دیوار ، قدمهای سنگینش را پشت سر هم محکم تر برمیداشت

به امیدخونی که از او تمام شود…

 

مهدی منتظری

63 – نمی توانی تمامت را بازگو کنی

نمیتوانی ذهن و قلبت را همه جت پهن کنی ،

شکاف هایی از تو پر شده اند ،

از ترسیم و تصمیم و تردید ،

باید در دلت باشد ،

دست خودت ، رو به روی چشمت باشد،

هیچکس نمی تواند محرم اسرار دلت باشد ،

بهترین تفوذ را خودت در درونت داری

پس باش آنچه باید باشی و نگه دار در دلت آنچه باید نگه داشت ،

جز به او سخن نمیتوانی بگویی

تا سخن نگویی

در دلت راز داری…

 

مهدی منتظری

64 – دست از سرم بردارید

موجودات پوشالی

دست از سرم بردارید

آدمهای تو خالی

مرا میکشانید به سیاه چاله های درد و خون ،

مرا می برید در ارتفاعات سرد و دور ،

پرواز را بلد نیستم اما ،

می پرم مثل یک موش کور

به کجا می روم

از کجا می آیم

کنار آوار لحظه های تلخ

کنار لاشه های گندیده و سرد

موریانه هایی که تار تار تنم را میجوید

رشته اعصاب سرم را میجوید

استخوانهایم را هضیم کنید

موهایم را شانه کنید

اگر خاکستری باقی ست

به دست باد بدهید

فقط…

دست از سرم بردارید

 

مهدی منتظری

65 – از یک جایی به بعد

او دیگر تنها نبود

تنها بود اما

سایه ای همراش بود

سایه ای از جنس درد

سایه ای از حنس زخم

همدم حرفش بود

هر دم از خشم پر بود

در گوشش می خواند

تا ابد همراهتم

من را نادیده نگیر

در وجودش دردی بود

دردی از جنس تبر

که هر از چند گاهی

تیشه بر روحش بود

تیشه از زهر پر بود

از نفاق و کینه

از خودش بیخود بود

در خودش تکرار بود

داد می زد اما

صدایش خفه بود

دستش جز دست سایه

به جایی بند نبود

و فقط راه می رفت و خون می ریخت

از خودش می پرسید

از خود و آن سایه

که مرا دوست داری؟

همه جا همراهی؟

سایه اما ساکت

در سکوتی ثابت

سایه ای که تا دیروز

حرف از همدرد میزد

امروز اما خاموش

سرو و بی روح مانده

اما انگار مرضی

مثل یک نوع سرطان

دست بر گلویش میگزاشت و فشارش میداد

دوستش داشت انگار

هر چقدر هم دردناک

هرچقدر هم ترسناک

اما در هر حال

با تمام وجود

او را به آغوش می کشید و دوستش میداشت

 

مهدی منتظری

66 – زمینی که آسمانش خاکستری نباشد

خزانش دلگیر و زمستانش سرد نباشد

آدم هایی که انسانیت را بلد باشند

انسان هایی که به آدمیت زنده باشند

شبش خاموش و نفس گیر نباشد

تیر و تبر و جنگ نباشد

خون هیچکس روی دستانم نباشد

پای هیچکس بند بندهی تزویر نباشد

کسی تشنه ی  آب و تکه نانی نباشد

غم و اندوه و نگران شب فردایش نباشد

می روم جایی  که پاک است از دروغ ها

دور از دست روباه و کلاغ ها

میروم آنجا که جز سایه ام هیچ نباشد

جز من و آنچه که باید دیگر هیچ نباشد

شهری که در ان کوچه ی بن بست نباشد

به جای گل و بلبل ، بتن و سنگ نباشد

جایی که در آن هیچ سرابی نباشد

تلقین بد و فکر نگرانی نباشد

میرم جایی که دیگر دلی تنگ نباشد

سرزمینی که به جز عشق و محبت نباشد

میرم اما بدانید که هوایش طوفانی ست

اقیانوسهایش عمیق و سخت سیمانی ست

آسمانش گر ببارد جای نگرانی ست

زخم هایش چرکی و پر از بیماری ست

 

مهدی منتظری

67 – مارا از مرگ میترسانند

غافل از اینکه سال های پیش کفن پوسانده ایم 

یک سیب خوردیم و نسل ها در جهنم سوخته ایم

ما را از صحرای سوزان میترسانند 

غافل از اینکه افعی شده ایم

ما را از تنهایی میترسانند

غافل از اینکه در نبودن ها ، سرو سروستان شده ایم

ریشه دایدم و جوانه زده ایم

ما را به بازی میگیرند

غافل از اینکه بازیگرانش مرده اند

ما را میترسانند آنها که خود

از همه چیز میترسند

 

مهدی منتظری

68 – نیمکت است دیگر 

گاهی دلش برایت تنگ می شود

گاهی از دور صدایت می زند

به یاد که میاورد ، تنش ترک میخورد

هرکسی نیمکتی دارد و هر نیمکتی خاطراتی

که هر کدامشان سالها وقت میخواهد برای شنیدن

گاهی آنقدر تنهاست 

که آرزو می کرد میتوانست پرواز کند

مثل پردندگانی که مهمانش میشدند

به هر کجا که دلش میخواست سر بزند

آزاد باشد ،

اما ، دست و پایش را به زمین دوخته بودند

صبر می کرد و چهار فصل سال را انتظار می کشید

تا دوباره صدای آشنایی از دور بیاید

هز نیمکتی ، همدردی دارد

همدرد این نیمکت

همینجاست

 

مهدی منتظری

69 – این شهر سیاه و دودی

برای من جا باز نکرد

با آدمهای خوبش مدارا نکرد

وقتش رسیده که ترکش کنم

با همه وابستگی ها و متعلقاتش

قلبم را در این شهر جا میگذارم

رد پاهایم را به یادگار در کوچه پس کوچه ها تنها میگذارم

با همه خاطرات خوب و بدش

پا روی احساسم میگذارم و با غرور صحنه رو ترک می کنم …

 

مهدی منتظری

70 – سفر به درون

بازگشت به اصالت

 اصرار به راه درست

جنگیدن در راه هدف

اگر هم میبازی

 دوباره میبازی

و باز هم میبازی

از نو بساز …

کسی که طعم شکست را نچشیده است ،

شیرینی پیروزی برایش لذت بخش نیست

 

مهدی منتظری